صدای روشنت را، از پس دیوارهای قرون
صدای ضجه بت ها را، که می شکستی شان
و صدای انسانیت را، که با تو نفسی تازه یافته بود و از زیر گورهای جهالت و خروارها خاک تعصب و بی ریشگی به سمت آسمان وحی پلک می گشود و حقیقت انسان را مشاهده می نمود.
صدایت را می شنوم که بر پیکر صخره های سنگی موهوم و بت های جاهلی لرزه افکنده.
هنوز نسیم پیامت می وزد که آتش نمرودیان را خاموش ساخت و طرحی از گلستان حقیقت انداخت.
از حرا پایین بیا و «قولوا لااله الاالله تفلحوا» را دوباره فریادکن؛
تا زمین زیر گام هایت دوباره جان بگیرد تا این بار، عصر منجمد آهن و ابررایانه و موشک، در برابر خورشید نگاه تو ذوب شود؛ تا لات و عزی های نوپدید، جاودانگی پیام تو را باور کنند و در خود فرو ریزند.
صدایت را هنوز می شنوم؛
دوباره بیا و از شکستن بگو و از ساختن
از عطر بال جبرئیل بگو و از وحی
از پرواز بگو و از رسیدن
از عشق بگو و از لاهوت
از ملکوت ....... ادامه مطلب


زمان در انتظار انقلابی بزرگ است و به دنبال آن انقلابی بزرگ،
که پس از چهارده قرن غفلت و دلواپسی، لابه لای همه هیاهوهای مدرن
از تو می گوید، از عشق، از انسان، از خدا
او می آید تا انسانیت، نفسی دوباره یابد و بار دیگر انسان خفته در زیر خروارها جهل و تعصب رها شود از خود
هنوز از پس دیوار قرون، صدایت را می شنوم
و صدای او را که صدای توست؛ که سرشار از عطر خوش وحی است؛ که مژده آمدنش را خود داده ای
او که پیام آشنای حرا را، دوباره در جان مان جلا می بخشد
اینک در سایه سار نامت ایستاده ایم و بعثت را دوباره فریاد می کشیم
و از دوردست، چشم براه غبار سواری هستیم که می آید
از حرای غیبت، و پرچم سبز توحید بر دوش
او می آید و زمین زیر گام هایش جانی دوباره می گیرد....


آمد؛ و ازین پس خواهد بود
از پس خوابی کوتاه، سر از زمین ماسه ای غار حرا برگرفت. هوا خنکایی لرزآور داشت. شب، گویی به نیمه خود رسیده بود.
محمد، سر سوی بیرون چرخانید: به آسمان، هلال لاغر ماه، نور کم جان خویش را بر کوه های حرا و دشت گسترده جنوبی افشانده بود. مکه، طبیعت پیرامون آن و سر به سر جهان، در خوابی ژرف غرقه بودند. سکوتی سنگین و غریب، هستی را یکسره در خود فرو برده پیچیده بود.
محمد، پیشتر بسیار نیمه شبان را با بیداری سپری ساخته بود؛ لیک، آن مایه سکوت و آرامش را، هرگز نه شنیده و نه احساس کرده بود.
*********************
محمد به هر گوشه آسمان که نگریست او را دید.
پس، صدایی به لطافت باران و خوشنوایی آوای جویباران از او برخاست:
ـ ای محم........د!
محمد با لرزه ای آشکار در صدا، پاسخ گفت: بــ........بله؟
ـ بخـ.........وان!
ـ من......؟! چــ......چه بخوانم!؟
ـ نام خدایت را!
ـ چـ.... چگونه بخوانم؟
ـ بخوان به نام پروردگارت که بیافرید.
محمد، هم نوا با آن موجود آسمانی، خواندن آغازید:
ـ .... آدمی را از لخته ای خون آفرید.
بخوان؛ و پروردگار تو، ارجمندترین است
همو که به وسیله قلم آموزش داد
و آدمی را، آنچه که نمی دانست، آموخت...

*********************
بخوان به نام آن که خلوت نشین دل پر آشوب توست! بخوان به نام او که تو را حبیب خویش خوانده است و محبوب تمامی کاینات!
بخوان به نام خداوند:...
... و این خواندن سرآغاز «قولوا لا اله الا اللّه تُفْلِحوا» شد که کژاندیشان، برای رهایی از جهل باید به «تفلحوا» بیش از پیش بیاندیشند!
بار دیگر ارتباط آسمان و زمین برقرار شد و وجدان عرب و عجم از چوب و سنگ پرستی، به خداپرستی گرایید.
بار دیگر نوح کشتیبان ، قوم خویش را از توفان بلا رهانیده، به ساحل نجات خواهد رسانید.
بار دیگر موسای کلیم ، قوم خود را از قید ذلت فرعونی رهانیده، به دیار آرامش و صلاح خواهد رسانید.
بار دیگر ابراهیم خلیل ، قوم خویش را از چنگال آتش نمرودی رهانیده، به زمزم رستگاری خواهد رسانید!
بار دیگر سلیمان محتشم ، قوم خویش را از ذلت در یوزگی رهانیده، به عزّت سرافرازی خواهد رسانید.
بار دیگر عیسای مسیح، قوم خود را از امراض خودپرستی رهانیده، به عشق خداپرستی خواهد رسانید.
بار دیگر آسمان و زمین دست در دست همدیگر برای رهایی انسان از ذلّت، لبیک گویان، نوای محمد صلی الله علیه و آله را همراه شدند: «قولوا لا اله الا اللّه تفلحوا»
خواندن پایان یافته بود. صدای آسمانی، فروخفت. آنگاه، دیگربار، گوینده آن به هیأت نخستین درآمد؛ و آن توده نور آسمانی، به یکباره کمرنگ، و سپس ناپدید گشت.
*********************
خواست تا از جای برخیزد لیک در زانوانش نایی نمانده بود. پس، پاها در زیر سنگینی تن، دوتا شدند؛ و او، بر زمین پهن شد. در همان حال، پیشانی بر زمین نهاد، و صدایش به گریه، فراز شد.
محمد دست راست را تکیه گاه خویش ساخت و تن را زمین ماسه ای کف غار برکند. در پی آن دقیقه های بس دشوار که بر او گذشته بود اینک بیش و کم احساس توانی در زانوان می کرد. نه چندان بسیار. در آن مایه که بتواند بر پای بایستد و تن لخت و سنگین شده را ـ هرچند دشوار و کند ـ سوی شهر و سرای خویش کشاند.
بر پای ایستاد. ردا و عبا را بر شانه ها و تن میزان ساخت و از حرا پای به در نهاد.
شب همان شب ساعت پیشین بود و آسمان و ستارگان و هلال باریک ماه همان و کوه حرا و دشت گسترده جنوبی پیش پای آن و مکه نیز همان. لیک گویی در پس پشت آن آرامش و سکوت ظاهری، جنبش و ولوله ای آغاز گشته بود. در پس پرده انگار ماجرا در جریان بود.
*********************
فضا انگار انباشته زمزمه ای شورانگیز بود. کوه و دشت و سنگ و خار بوته و خاک، به نجوایی مرموز در گوش جان یکدیگر بودند.
ـ درود بر تو، ای برگزیده خدا!
محمد به این سو و آن سو سرچرخانید. جز طبیعت آشنای بی جان پیرامون اما، هیچ ندید: همان کوه حرا بود و تخته سنگ های برهنه سیاه و خشن آن نیز در جنوب آن، سلسله کوه های کم بلندای گرداگرد مکه.
پس امتداد آن کوه ها، که از سویی، رو به جانب یثرب داشت، با دره ها و ساده دشت های خشک حاشیه آنها.
سر به سر طبیعت بود. غنوده در آغوش تیره شب. ژرف، خاموش و اسرارآمیز، بی هیچ موجود سخن گو در آن.
*********************
به کمرکش کوه ناگاه دگرگونی ای مرموز در فضای پیرامون خویش احساس کرد. پس در افق روبرو ـ آنجا که آسمان در پیوند پیوسته خویش با زمین یکی می شد ـ نوری شگرف و اثیری دید که سر به سر، فضا را پوشیده بود.
چون نیک نگریست، در میان آن هاله نور، همان موجود آسمانی پیشین را دید که حضورش جمله افق نگاه او را پر ساخته بود.
در بیداری بود این، آیا؟
شتابان سر به جانب راست چرخانید. شگفتا...! آنجا نیز بود؛ با همان سیما و هیأت مردانه، و آن شکوه فرازمینی. گویی با هزاران بال ایستاده بود. گام ها گشاده از هم. انگار هر پای کودکی را در کرانی از آسمان استوار ساخته بود. این یک در خاور و دیگری در باختر.
دیگر آن سو و آن دیگر سو... باز او بود. به همان گونه و با همان صورت!
بیم و خلجانی تازه بر جان محمد اوفتاد.
پروردگارا.... او کیست؟! از جان محمد چه می خواهد؟
*********************
همان صدای آسمانی روح بخش در فضا پیچید و در گوش جان محمد نشست.
ـ ای محمد... تو پیامبر خدایی، و من فرشته او، جبرئیلم.
«چه....؟!»
ـ ای محمد.... تو پیامبر خدای، و من فرشته او، جبرئیلم.
پروردگارا.... چه می شنید او؟! درست آیا شنیده بود؟
ـ ای محمد.... تو پیامبر خدایی، و من فرشته او، جبرئیلم!
نه... این رؤیا بود! این از هر بیداری آشکارتر و حقیقی تر بود!
پس، از پس آن سده ها سکوت، خواست آفریدگار جهان بر آن قرار گرفته بود تا باری دیگر با بندگان خویش سخن گوید! نیز، از میان جمله آفریدگان بیرون از شمار خویش، او را شایسته این هم سخنی و میانجی رسانیدن پیام خود به مردم دانسته بود!
*********************
در را کوفتند. نرم آن سان که عادت اباالقاسم به دیرگاهان شب و ناوقت ها بود.
دانستم که اوست.
چون در بر وی گشودم، در پرتو نور شمع، دیدمش: نه بر آن حال بود که رفته بود: رنگ پیوسته گلگون رخساره اش سخت پریده بود و چشمان درشت سیاه و نافذش حالتی تب زده داشت. چندان رمق از کف داده بود که گاه ورود به سرای، دست بر دیوار می نهاد و گام های کوچک و آهسته برمی داشت. با این رو، بویی خوش ـ خوش تر از بوی جمله آن عطرها که به کار می برد ـ با وی بود. چندان خوش، که من از آن پیش تر، آن گونه بو نشنیده بودم. هم، سیمای پیوسته تابناکش، اینک تابشی دوچندان یافته بود.
به اتاق، چون بر تخت آوار شد برکنارش نشستم و دستان داغ او را در دو دست گرفتم و پرسیدم: مرا بازگوی، ای پسرعمو؛ که بر تو چه رفته است؟!
با صدایی که گویی از بن چاه برمی آمد، به شرح، ماجرا را بازگفت.
با شنیدن آن سخنان، انگار جهان، یکسر، از آن من شد. چندان که شرم اگر بازم نمی داشت و هم نیمه شب نمی بود، شهر را از هیاهوی شادمانه خویش می انباشتم.
*********************
گفت: ای خدیجه، من در خویش سرما می یابم. روی اندازی بر من افکن.
بالشی چرمین در زیر سرش نهادم و عبا بر او کشیدم. لرز اما، رهایش نمی ساخت.
آنگاه لحافی آوردم و بر وی افکندم. لیک، لرزش تنش هنوز چندان بود که لحاف را به جنبش درمی آورد.
این بار گلیمی بر لحاف کشیدم. تا نرم نرم، آرام گرفت. باز اما، گهگاه موج لرزه ای گذرا بر تن او می افتاد. چندان تند، که جنبش تنش، از ورای گلیم، آشکار می گشت.
چون چندی گذشت و نفس های او آرام و کشیده شد، دانستم که به خواب رفته است.
*********************
با نشستن نخستین گنجشک بر کف سنگ فرش حیاط، پیامبر ناگاه در جان خویش جنبشی احساس کرد. نخست در زیر عبا و لحاف و گلیم، سنگین، جنبید. پس، نرم پلک گشود، و دیگر بار دیده بربست.
از آن تب و لرز پیشین، هیچ اثر نمانده بود. لیک کوفتگی ای سخت در تن و دردی اندک در سر، بر جای مانده بود.
چه مایه پیکر کوفته و روان خسته اش در تمنای خواب بود! چه سان دلخواه و شیرین بود آن لحظه ها!
لیک، آن لحظه های خوش، دیر نپایید. پیامبر، غوطه ور در میانه خواب و بیداری، ناگاه، چندی، صدایی، چونان کشیده شدن آهن بر آهن، شنید. آنگاه صدایی دیگر در گوشش نشست:
ـ ای جامه بر سر کشیده.
برخیز!
صدا، بیگانه و هم آشنا می نمود. نرم و هموار. چونان زمزمه ملایم نسیم که در میان برگ های نخلی پیچید. یا آواز خیال انگیز جویباری که از میانه قلوه سنگ هایی کوچک، در دشتی ساکت راه گشاید و پیش رود.
محمد پلک بر هم زد و سر، از زیر روانداز به در کرد.
درست آیا شنیده بود او؟ این صدا آیا در بیداری بود؟!
آه... چگونه از یاد برده بود...! این، همان صدای فرشته دوشین بود که در غار حرا و از پس آن، در افق های آسمان صحرا بر او آشکار گشته بود. این، صدای جبرئیل بود.
*********************
محمد، چونان بنده ای گنهکار که در خدمت به سرور خویش کوتاهی کرده و از یاد او غافل گشته باشد، به تکانی تند، سر از بالش چرمین برداشت؛ روانداز به یک سوی افکند، و در جای نشست. پس، تندتند سر سوی پیرامون چرخانید و به حالت ناگاه از خواب پریدگان، بریده بریده، گفت: ها... برخاستم... برخاستم! اینک چه کنم؟
ـ برخیز، و مردم را بیم ده؛ و پروردگارت را به بزرگی یاد کن، و جامه خویش را پاکیزه گردان!
صدا، گویی که در کوهستانی تهی و برهنه پیچیده باشد، به چند بار در ذهن پیامبر پیچید و در گوش جانش تکرار شد:
«ای جامه بر سرکشیده؛
برخیز و مردمان را بیم ده؛
و پروردگارت را به بزرگی یاد کن؛
و جامه خویش را پاکیزه گردان....!
ای جامه بر سرکشیده؛ برخیز و مردمان را بیم ده؛ و پروردگارت را به بزرگی یاد کن؛ و جامه خویش را پاکیزه گردان....!
ای.....»
فرشته وحی رفته بود. بی برجای نهادن هیچ نشان از خویش؛ جز آن عبارت خوش آهنگ هشدار دهنده، که اینک ناخودآگاه، بر زبان پیامبر جاری بود:
ـ ای جامه بر سرکشیده...
*********************
«برخیز ای غنوده بستر امن و آسایش؛ که دوران خواب و آسایش تو، تا آخرین دم زندگانی ات، به سر آمد! برخیز و ندا در ده و خوابزدگان غافل را بیدار ساز! بر پای شو و در جهان صدا درافکن و به آغاز دورانی نو، نوید ده!»
این، نیک برخاستن از بهر حق، اوج آرزوی سالیان دراز محمد بود. هم، یاد خدای بلندمرتبه، پیوسته با وی بود. هرچند آداب درست این یادکرد، نیک بر او آشکار نبود... لیک، اینک چه سان مردم را بیم دهد و سوی خدای خواند؟ از چه کس بیاغازد؟... که را خواند تا اجابتش کند؟ سخن وی را آیا پذیرا می شدند؟ دروغگویش نمی خواندند؟... زمانه برایش چه بازی ها در آستین داشت که او از آنها آگاهی نداشت؟
*********************
ـ هان، ای اباالقاسم، تو را سخت در اندیشه می بینم! حال آنکه این نوید می بایست شادمانت می ساخت!
پیامبر، دغدغه خاطر را باز گفت. خدیجه، ساده و سبکبار، چونان کودکی شوق زده، گفت: این نباید که بر تو دشوار نماید!
پس، چون نشانه پرستش در دیدگان شوی دید، افزود: از مردمان یکی من! نخست از جمله ایشان، کیش خویش را بر من عرضه کن. اینک برگو که چه بایدم کرد؟
ابرهای اندوه، به یکباره گویی از آسمان دل محمد به یک سو رانده شدند. سایه تاریک غم از دیدگانش زدوده گشت، و برقی از شادی در آنها جستن گرفت.
چه مایه زلال و هم دل و همراه بود این زن، این همسر، این همراز، این یاور، دلش چه مایه دریایی بود این عزیز!
با خدیجه، کم تر می شد که محمد بر خویش گمان بی کسی برد و احساس ناتوانی کند. هم، خدیجه، برای محمد فرزندانی آورده بود، روشنابخش دل و گرماده کانون زندگانی وی، اینک در این آزمایش بس دشوار نیز، خدیجه پیشگام گواهی بر درستی دعوت و پذیرش آیین وی گشته بود....
ـ ها....، ای پسرعمو؛ برگو که چه بایدم کرد؟
ـ آه.... آری! نخست باید که بر یگانگی خدای بلندجایگاه و برتر گواهی دهی.
ـ و آنگاه....؟
پیامبر با حجب هماره خود، که به حیای دوشیزگان نوجوان پهلو می زد، گفت: بر پیامبری من گواهی دهی.
پس، به خدیجه آداب گفتن آنها را آموخت.
خدیجه، بی هیچ درنگ، با رغبت بسیار گفت: گواهی دهد خدیجه که خدایی جز آفریدگار یکتا نیست و محمد، بنده و فرستاده اوست.



تاريخ : ۱۳٩٤/٢/٢٦ | ۳:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : محمود - میم | نظرات ()
  • وبلاگ شخصی