همچنین سعید بن جبیر از ابن عباس روایت کرده گوید: رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: اسم بزرگ و اعظم خدا در شش آیه در آخر سوره حشر است‏.[24]

در این دو آیه مجموعا سیزده اسم حسنی وجود دارد که عبارتند از: هو، الله، ملک،‌ قدّوس، سلام،‌ مومن،‌ مهیمین، عزیز، جبّآر، متکبر، خالق،‌ باری، مصور.

تفسیر اسماء حسنی در آیات آخر سوره ی حشر

در سطور پیشین اسمای حسنای خداوند را در این آیه بر شمردیم، حال نوبت به توضیح و تفسیر آنها می رسد.

1. هو

«هو» یعنی «او» یعنی فقط او، خدا، اوی حقیقی است. فقط خدا «او»ی مطلق است.در دعاء ها نیز آمده، «یا من لا هو الا هو» ای کسی که هو ای حقیقی نیست مگر او «هو»یی که منحصرا به او باید گفت «هو» فقط تو هستی. پیامبر می فرماید: «ما عرفناک حق معرفتک» این جمله به معنی «هو» اشاره می کند. می گویند تو در مرتبه ای و درجه ای هستی که هرچه تو برای من «انت» باشی باز در یک درجه ای او «هو» است، یعنی برای هیچ بشری امکان اینکه احاطه به ذات پروردگار پیدا کند نیست.[25]

2. الله

این کلمه 2505 بار در قرآن کریم تکرار شده است و ریشه آن «ال اله» است.[26]

به نوشته نویسندگان تفسیر نمونه لفظ جلاله «اللَّه» جامع­ترین نامهاى خدا است، زیرا بررسى نامهاى خدا که در قرآن مجید و یا سایر منابع اسلامى آمده نشان مى‏دهد که هر کدام از آن یک بخش خاص از صفات خدا را منعکس مى‏سازد، تنها نامى که اشاره به تمام صفات و کمالات الهى، یا به تعبیر دیگر جامع صفات جلال و جمال است همان" اللَّه" مى‏باشد.

به همین دلیل اسماء دیگر خداوند غالبا به عنوان صفت براى کلمه" اللَّه" گفته مى‏شود به عنوان نمونه:

 «غفور» و «رحیم» که به جنبه آمرزش خداوند اشاره مى‏کند. «فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیم»[27]

«سمیع» اشاره به آگاهى او از مسموعات، و «علیم» اشاره به آگاهى او از همه چیز است «فَإِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیم»[28]

«بصیر»، علم او را به همه دیدنیها بازگو مى‏کند. «وَ اللَّهُ بَصِیرٌ بِما تَعْمَلُون»[29]

آرى تنها  «اللَّه» است که جامع­ترین نام خدا مى‏باشد، لذا ملاحظه مى‏کنیم در یک آیه بسیارى از این اسماء، وصف" اللَّه" قرار مى‏گیرند هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّر.[30]

3. الْمَلِک

کلمه «ملک» نه بار در قرآن آمده است که در چهار مورد بر خداوند اطلاق شده است. و به معنای مالک تدبیر امور مردم ، و اختیاردار حکومت آنان است به گونه ای که کسی نمی تواند مانع از حکم او شود و کسی حاکم بر او نیست.[31]

همچنین برخی از محققان بر این باور هستند که «ملک» به فرد قادر و توانایی گفته می شود که می تواند از طریق سیاست و تدبیر، گروهی را اداره کند و در حقیقت او با امر و نهی خود در جامعه تصرف می کند[32] و به بیان مرحوم شهید مطهری در «ملک» مفهوم قدرت خوابیده است، یعنی تمام ذرات در دست قدرت اوست.[33]

4.قدوس:

کلمه «قدوس» دو بار در قرآن آمده است[34] و مبالغه در قداست و نزاهت در صفات و افعال و پاکی از تمام صفات نقصانی است. [35]

برخی از محققان نیز با اشاره به تفاوت میان قدوس و سبوح بر این نظر هستند که هر دو به معنای منزه بودن از هر عیب است؛ ولی بین این دو اسم یک تفاوت مشخصی است؛‌ چرا که تسبیح سلب نقص و عیب است و تقدیس نفی کمال محدود است. پس اوصافی مثل علم و قدرت که به خداوند و انسانها تعلق می گیرد از دو وجه به خداوند تعلق می گیرد: یکی اینکه او منزه از خصوصیات نقص و حاجت در این اوصاف است؛ در این صورت سبوح است.

و از وجه دیگر این اوصاف در حد اتم و کامل به خداوند تعلق می گیرند، در این صورت او قدوس است.[36] یعنی این علم که صفت خداوند است نه تنها پاک از هر عیب هست بلکه خداوند دارای کاملترین و بهترین علم است. سبوح ای تنزیه الله، و قدوس ای طهارة لله ثناؤه.[37]

5. سلام 

کلمه «سلام» هفت بار در قرآن کریم آمده که تنها یک بار آن به معنای ویژه راجع به خداوند به کار رفته است.

این که معنای حقیقی واژه «سلام» در این آیه چیست، میان مفسران شیعه و سنی وحدت­نظر را به معنای کسی دانسته که با سلام و عافیت با تو برخورد کند، نه با جنگ و ستیز، و یا شر و ضرر[38]

آلوسی از مفسران اهل سنت نیز آن را به معنای سلامت بودن از عیوب دانسته است[39]

با وجود این، فخر رازی کلمه ی «سلام» را دارای دو وجه می داند:

 الف. سلامت بودن از نقایص.

وی پس از بیان این وجه اشکالی را مطرح می کند که خلاصه آن چنین است:

 اگر معنای سلام چنین باشد که بیان شد در این صورت معنی «سلام» فرقی با معنی «قدوس» نخواهد بود و این برخلاف اصل قرآن است زیرا  تأسیس بهتر از تکرار است و خیلی بلیغ نیست اگر قرآن خودش تکرار کند، بلکه حتما یک حکمتی و فرق لطیفی هست که اسم «السَّلَامُ»بعد از «القدوس» آمده است.

 فخر رازی در پاسخ به این اشکال چنین می گوید که در کلمه «قدوس» پاک بودن خداوند از همه نقائص در زمان گذشته مورد نظر است، حال آنکه در کلمه «سلام» پاک بودن خداوند از نقایص در آینده را در نظر داریم به این معنا که در آینده نیز هیچ عیب و نقصی بر خداوند عارض نمی شود.

ب. موجب سلامت بودن.[40]

نویسندگان تفسیر نمونه نیز «سلام» را به معنای کسی دانسته اند که هیچگونه ظلم و ستم بر کسى روا نمى‏دارد، و همه از ناحیه او در سلامتند[41]

شهید مطهری راجع به ارتباط و ترتیب بیان سه اسم اخیر بر این باور است که شاید وجه اینکه بعد از اسم «الملک» «القدوس» آمده است این باشد که بشر هنگامی که میشنود که تمام قدرت دست کسی است فکرش به چیزهای منفی مثل ظالمان، بی عدالت، بخل، .... به خاطر تجربه ها میرود، اما با آوردن صفت «القدوس» بعد از «الملک» این توهم از بین میرود.

بعد اینکه این توهم و ترس از ذهن بشر بر طرف شد خداوند اسم «السلام» را ذکر می کند که اثبات کند که نه تنها این خدا که مالک هست ظالم نیست بلکه او برای شما عافیت ایجاد می کند و او دوست داشتنی است.[42]

6. مؤمن

مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر اسم «مومن» می نویسد:

 «مؤمن به معنای کسی است که به تو امنیت بدهد، و تو را در امان خود حفظ کند».[43]

طبرسی(ره) در مجمع البیان از ابن عبّاس نقل می کند که گفته مؤمن آن کسی است که خلق از ظلم او در امان هستند.

ایشان از مفسران دیگری نیز این قول را نقل می کند که مؤمن آن کسی که ایمان به خود داشت قبل از اینکه مخلوق به او ایمان داشته است. و برخی دیگر نیز بر این باور هستند که مؤمن کسی است که به وعده ای صادق، یعنی به آن وفا می کند، یا کسی است که دعوت کننده به ایمان است.[44]

نویسندگان تفسیر نمونه نیز مومن را کسی دانسته اند که دوستانش را امنیت مى‏بخشد، و ایمان مرحمت مى‏کند[45]

فخر رازی از مفسران اهل سنت نیز برای «مؤمن» دو وجه ذکر کرده. یکی آنکه خداوند اولیاءش را از عذاب امان نگه می دارد و دوم اینکه او مصدق هست یا به این وجه که او به وسیله ی معجزه انبیاء خود را تصدیق کرده است یا اینکه امت حضرت محمد _صلی الله علیه و آله_ سایر انبیاء را تصدیق کرده است،‌ آنگاه خداوند نیز شهادت آنها را تصدیق کرده است.[46]

7. مُهَیْمِن

این کلمه فقط یک بار در قرآن آمده است و بر اساس آنچه که مرحوم علامه طباطبایی بیان می کند، به معنای فائق و مسلط بر شخصی و یا چیزی است.[47] نویسندگان تفسیر نمونه و نیز بیضاوی مهیمن را به کسی که«حافظ و نگاهدارنده و مراقب همه چیز است» معنا کرده اند.[48].

فخر رازی با اشاره به اینکه در اصل این واژه دو قول وجود دارد بعضی آن را از ماده«هیمن» می دانند که به معنی مراقبت و حفظ و نگاهداری است، و بعضی آن را از ماده«ایمان» می دانند به معنی آرامش بخشیدن می دانند، و مهیمن را به به شاهدی که چیزی از او غایب نمی شود، معنی می کند.[49] .

8. عزیز

این کلمه 95 بار در قرآن آمده است. مرحوم طبرسی دو معنا برای این واژه بیان می کند:

الف. عزیز به معنای آن کسی است که نمی توان بر بر او غالب شد؛

ب. عزیز آن نیرومندی است که قابل دست‏رسى نیست و بر او مرام و مقصدى ممتنع نباشد.[50]

مرحوم علامه طباطبایی معنای دیگری نیز ارائه می کند به این معنا که عزیز آن کسی است که هرچه دیگران دارند از ناحیه او دارند، و هرچه او دارد از ناحیه کسی نیست.[51]

فخر رازی و برخی دیگر از مفسران اهل سنت نیز در این باره عزیز را به کسی معنا می کنند که نظیرش پیدا نمی شود. [52]

9. جبَّار

این اسم تنها یک مرتبه در قرآن آمده است. مرحوم علامه طباطبایی «جبار» را صیغه مبالغه از «جبر» گرفته و آن را به معنای اصلاح کننده دانسته است، ایشان همچنین «جبار» را به کسی معنا می کند که اراده اش نافذ است. و اراده­ی خود را بر هرکس که بخواهد به جبر تحمیل می کند.[53]

نویسندگان تفسیر نمونه در  این باره بر این باور هستند که این واژه هنگامی که در مورد خداوند به کار رود بیانگر یکی از صفات بزرگ او است که با نفوذ اراده و کمال قدرت به اصلاح هر فسادی می پردازد، و هرگاه در مورد غیر او به کار رود معنی مذمت را دارد.[54]

مرحوم شهید مطهری نیز معتقد است که این کلمه یا از جباریت گرفته شده است یا از جبران. اگر به معنی جباریت باشد همان معنای مفسرین بالا می باشد، ولی اگر از ریشه ی جبران گرفته شده باشد به معنی آن که کم و کسرهایی را که پیدا می شود، جبران می کند.[55]

فخر رازی برای «جبار» دو وجه آورده است: یکی آنکه از ماده «جبر» به معنای اصلاح کننده گرفته شده باشد و دیگر آنکه او کسی است که می­تواند کسی را مجبور به اراده اش کند.[56]بیضاوی نیز همان وجه دوم فخر را بیان می کند.[57]

10. متکبر

این کلمه به صیغه مفرد یک بار در قرآن آمده است.مرحوم طبرسی در مجمع البیان «المتکبر» را به معنای شایسته بر صفات تعظیم (یعنی او مستحق است که به عظمت و بزرگی توصیف شود) دانسته  است. همو از دیگران نقل می کند که «متکبر» را به کسی که از هر بدی منزه است،‌ معنا کرده است.[58]

مرحوم علامه طباطبایی نیز «متکبر» را معنای کسی دانسته که با جامه کبریایی خود را بنمایاند.[59]

نویسندگان تفسیر نمونه دو معنا برای کلمه «متکبر» دو معنی بیان می کنند، یک ممدوح و یکی مذموم.

معنای ممدوح که در مورد خداوند به کار مى‏رود، و آن دارا بودن بزرگى و کارهاى نیک و صفات پسندیده فراوان است، معنای نکوهیده و مذموم که در مورد غیر خدا به کار مى‏رود و آن این است که افراد کوچک و کم مقدار ادعاى بزرگى کنند، و صفاتى را که ندارند به خود نسبت دهند، و از آنجا که عظمت و بزرگى تنها شایسته مقام خدا است این واژه به معنى ممدوحش تنها در باره او به کار مى‏رود و هر گاه در غیر مورد او به کار رود به معنى مذموم است.[60]

فخر رازی نیز از ابن عباس نقل می کند که گفته «متکبر» آن کسی است که با ربوبیت خود بزرگ شده و عظمت پیدا کرده است. همو از قتادة نقل می کند که گفته که «متکبر» بزرگتر از هر بدی است و زجاج نیز بر این باور است که «متکبر» بزرگتر از ظلم بندگان است[61]

بیضاوی نیز بر این باور است که متکبر کسی است که بزرگتر از هر چیزی که موجب حاجتی شود یا نقصی می باشد.[62]

خداوند متعال پس از بیان این اسماء ده گانه می فرماید:

سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ:

 بعد از ذکر همه ی این اوصاف روشن است که هیچ کس نمی تواند شریک خداوند باشد.

11.خالق

این واژه هشت بار در قرآن کریم تکرار شده است. مرحوم طبرسی این واژه را به معنای آفریننده دانسته است[63] و مرحوم علامه طباطبایی بر این باور است که «خالق» کسی است که اشیایی را با اندازه گیری پدید آورده باشد.[64]

در مقابل فخر رازی «خالق» را از ماده «خلق» گرفته است و «خلق» را به معنای اندازه گیری و تقدیر در افعال خود دانسته و صفت خالقیت را به صفت اراده برگردانده است.[65]

آلوسی نیز «خالق» را به معنای کسی که به اقتضای حکمت، اشیاء‌ را اندازه گیری می کند دانسته است،‌ همو وجه دیگری را نیز برای معنای این واژه بیان می کند،‌ به این معنا که خالق کسی است که به وجود آورنده اشیاء از عدم است.[66]

12. بارئ

این اسم سه بار در قرآن آمده است و معنای نزدیکی با اسم «خالق» دارد، با این فرق که «باری» پدید آورنده ای است که اشیایی را که پدید آورده از یکدیگر ممتازند.[67]

فخر رازی آن را به معنای همان صانع و موجدی دانسته است که صنع او به گونه اختراع اجسام است.[68]

نویسندگان تفسیر نمونه نیز در توضیح این اسم بر این باور شده اند که او خداوندی  است که مخلوقات را بى کم و کاست، و بدون شبیهى از قبل، ایجاد کرد.[69]

13. مصوّر

این اسم تنها یک بار در قرآن آمده است و به معنای کسی است که پدید آورده های خود را طوری صورتگری کرده باشد که با یکدیگر مشتبه نشوند.[70]

فخر رازی و آلوسی نیز مصور را کسی دانسته اند که آن طور که بخواهد آفریده اش را صورت و نقش می دهد.[71]

نکته مهمی که در تفاوت میان بیان دو آیه آخر سوره حشر وجود دارد،‌ این است که در آیه  23 بعد از اسم جلاله «الله» جمله ی «لا اله الا الله» آمده ولی در آیه ی 24 این گونه نیست، بلکه پس از بیان واژه «الله» آن را با صفاتی توصیف کرده است. مرحوم علامه طباطبایی در بیان دلیل این تفاوت بر این باور است که ممکن است حکمت این تفاوت به خاطر تفاوت اسماء الهی در آیات باشد. در آیات 23 اسماء الهی که ذکر شده اند الوهیت خداوند را اثبات می کنند؛ اما اسماء و اوصافی که در این آیه 24 مطرح شده اند نمی توانند الوهیت خداوند را اثبات کنند. مشرکین به خالقیت خداوند اعتقاد داشتند اما باز برای او شریک های دیگری هم قائل بودند.[72]بنابراین اوصافی که در آیه ی 24 آمده اند برای اینکه الوهیت خداوند اثبات شود شاید برای کسی کافی نباشد و برای او ثابت نکند که همین خالق شایسته ی پرستش است اما اوصافی آیه ی 23 انسان را بدون شک می گذارد که همین خداوند هست که شایسته ی پرستش و مقل الوهیت را دارد.

خداوند متعال پس از بیان اسماء یادشده، می فرماید:« لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى»

در این جمله دو مطلب می شود استفاده کرد. یکی اینکه این آیه از باب ذکر  بعضی از اسماء خداوند بوده و به وسیله ی جمله «له الاسماء الحسنی» میخواهد به ما بفهماند که خداوند دارای اسماء زیادی است، بلکه او دارای همه ی اسماء حسنی است و این اسمها از باب مثال بوده، اسماء دیگر باز هستند. در تفاسیر می فرمایند: این جمله اشاره به بقیه اسمای حسنی است، چون کلمه «الاسماء» هم جمع است، و هم الف و لام بر سرش آمده، و از نظر قواعد ادبی جمع دارای الف و لام افاده عموم می کند. آیت الله مکارم می فرمایند به وسیله ی این جمله معلوم می شود که اسماء خداوند منحصر فقط به اسماء این آیه نیستند.[73]

دومین مطلب اینکه این جمله انحصار اسماء حسنی به خداوند بیان می کند، چرا که «الله» خبر است مقدم ذکر شده و این خود حصر را می رساند،‌ پس معنای جمله این است: «تنها برای خدا است اسماء حسنی». «اسماء» هم با «الف و لام» آمده و هر جمعی که «الف و لام» بر سرش در آید عمومیت را می رساند و معنای آن این است که هر اسم احسن که در وجود باشد از آن خدا است و احدی در آن با خدا شریک نیست.[74]

این آیات با جمله «وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ» ختم شده یعنی او غالبی است شکست ناپذیر، و کسی است که افعالش متقن است، نه گزاف و بیهوده، پس نه معصیت گناهکاران او را در آنچه تشریع کرده و بشر را به سویش می خواند عاجز می سازد، و نه مخالفت معندان، و نه پاداش مطیعان و اجر نیکوکاران در درگاهش ضایع می گردد. و جالب اینکه شروع و ختم این سوره با« الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ» و «تسبیح» بوده چون هدف نهایی سوره شناخت خدا و تسبیح او آشنایی با اسماء و صفات مقدس او است.[75]

نتیجه‌ی بحث

نتایج به دست آمده از این تحقیق عبارتند از:

  1. آشنایی با صفات و اسماء‌ حسنی خداوند، در شناخت ما انسان ها از او موثر است؛
  2. اسماء و صفات الاهی دارای تقسیمات گوناگونی هستند؛
  3. آیات پایانی سوره حشر از جمله مهمترین آیات قرآن کریم هستند که دربردارنده بخشی از اسماء حسنی الاهی هستند؛
  4. در آیات پایانی سوره حشر سیزده اسم حسنی وجود دارد که عبارتند از: هو، الله، ملک،‌ قدّوس، سلام،‌ مومن،‌ مهیمین، عزیز، جبّآر، متکبر، خالق،‌ باری، مصور؛
  5. هر یک از این اسماء بخشی از حقیقت وجودی خداوند را معرفی می کند؛

 

6. دیدگاه مفسران شیعه و سنی در تفسیر این اسماء متفاوت است.

 



پاورقی جهت آشنایی شما عزیزان با منابع تفسیر قرآن  در ادامه مطلب اگر فرصت پیگیری داشته باشید.

 



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٩ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : محمود - میم | نظرات ()

درس سیزدهم کتاب قرآن پایه ی ششم

عظمت آیات آخر سوره حشر

در بعضى از روایات آمده است که اسم اعظم خدا، در آیات آخر سوره حشر است .
و
در حدیث دیگرى از رسول خدا(صلى اللّه علیه و آله ) مى خوانیم : من قرء آخر الحشر غفر له ما تقدم من ذنبه و ما تاخر:

 

 ((هر کس آخر سوره حشر را بخواند، گناهان گذشته و آینده او بخشوده مى شود))!.

 

((لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَیْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْیَةِ اللَّهِ وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ (21)

هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ (22)

 هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ (23)

 هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى یُسَبِّحُ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (24) ))

21 - اگر این قرآن را بر کوهى نازل مى کردیم مى دیدى که در برابر آن خشوع مى کند و از خوف خدا مى شکافد! و اینها مثالهائى است که براى مردم مى زنیم تا در آن بیندیشند.
22 - او خدائى است که معبودى جز او نیست ، از پنهان و آشکار آگاه است ، و او رحمان و رحیم است .
23 - او خدائى است که معبودى جز او نیست ، حاکم و مالک اصلى او است ، از هر عیب منزه است ، به کسى ستم نمى کند، به مؤ منان امنیت مى بخشد، و مراقب همه چیز است ، او قدرتمندى است شکست ناپذیر که با اراده نافذ خود هر امرى را اصلاح مى کند، او شایسته بزرگى است . خداوند منزه است از آنچه شریک براى او قرار مى دهند.
24 - او خداوندى است خالق ، و آفریننده اى بى سابقه ، و صورتگرى است (بى نظیر) براى او نامه اى نیک است ، و آنچه در آسمانها و زمین است تسبیح او مى گویند، و او عزیز و حکیم است .
پنجاه و نهمین سوره قران کریم است که در مدینه منوره
 نازل شده و 24 آیه دارد.
از نبی مکرم اسلام صلی الله علیه وآله وسلم روایت شده است: هر کس سوره حشر را قرائت کند بهشت و جهنم و عرش و کرسی و حجاب های آن و آسمان های هفتگانه و زمین های هفتگانه و هوا و بادها و پرندگان و درختان و کوهها و خورشید و ماه و فرشتگان، همگی بر او درود و صلوات می فرستند و برای او طلب مغفرت و امرزش می کنند و اگر همان روز یا شب قرائت سوره حشر، از دنیا برود شهید محسوب می شود.
لطفا ادامه مطلب را هم ببینید........


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٩ | ۸:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : محمود - میم | نظرات ()

نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی


من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی


چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی


در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی


نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصه مشکل باشی


گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی


حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

حافظ



تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱ | ٦:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمود - میم | نظرات ()

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب.

یا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید.

یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد.

آب را گل نکنیم:

شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود،

آب را گل نکنیم:

روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست، چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام.

بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است.

مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است.

بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است.

غنچه‌یی می‌شکفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.

گل نکردندش، ما نیز

آب را گل نکنیم.



تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱ | ٦:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمود - میم | نظرات ()
  • وبلاگ شخصی